تبلیغات
نمکستان - نمکستان (داستانک ها)
نمکستان
.Hello. Welcome to Namakestan
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


شما می توانید انتقادات، پیشنهادات و یا مطالب جالب خود را درباره ی یکی از موضوعات ذکر شده در نوار صفحات جانبی، یا از طریق بخش ارتباط با مدیر به همراه ذکر نام، نوشته و یا از طریق پست الکترونیک به نشانی:
amir.hosein.akbary.1375@gmail.com
برای ما ارسال کنید.
با تشکر...

مدیر وبلاگ : Amir hossein Akbary
نویسندگان
نظرسنجی
امکانات وبلاگ را چگونه ارزیابی می کنید؟





نمک خوردن و نمکدان نشکستن

 

 

 

 

انتخاب الگوی مناسب

 

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی.

پسر: نه. من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم.

پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است.

پسر: آهان! اگر اینطور  است،  قبول است.

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:

پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم.

بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند.

پدر: اما این مرد جوان، قائم مقام مدیر عامل بانک جهانی است.

بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است.

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود .

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیر عامل سراغ دارم.

مدیرعامل: اما من به اندازه ی کافی معاون دارم!

پدر: اما این مرد جوان، داماد بیل گیتس است!

مدیر عامل: اوه، اگر اینطور است، باشد.

و معامله به این ترتیب انجام می شود.

 

نتیجه ی اخلاقی:

حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید؛ اما باید روش مثبتی برگزینید.

                                                                                                                             

 

 

 

 

زود قضاوت نکنیم...

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. یک بسته بیسکوئیت نیز خرید. او برروی یک صندلی دسته‌دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند.

وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد.  خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم.  شاید اشتباه کرده باشد.»

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت.

وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست،  دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه  بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...

در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد، خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.

 

 

*  چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند...

سنگ ...         پس از رها کردن!

حرف ...          پس از گفتن!

موقعیت...        پس از پایان یافتن!

و زمان ...          پس از گذشتن!





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Instagram